|
|
|
||||
|
به نام حق، آفرینندهی جهان و جهانیان و به اذن رسول، فرستادهی بر حقِ باری تعالی و به یاد حجت غائبش
در حالی که مردم در پیچ و خمهای هزار توی زندگیِ سوداگرانهی شبه مدرن خود، پریشان و سردرگمند، و نخبگانشان اسیر بازی رنگها گشتهاند، یک به یک به تصویب میرسد. آرام و بیصدا. چنان آرام و بیصدا که تو گویی به راستی چنین است! ولی نه! این سازی است که صدایش فردا درخواهد آمد! سازی که صدای همه را در خواهد آورد! آری! این روزها مجلس مشغول تصویب لایحهای است که سرنوشت یک ملت را رقم میزند. سر نوشتی که شاید خوشایند هیچ یک از آحاد ملت نباشد. سرنوشت تلخ تورم و رکود؛ سرنوشت تلخ و ننگین فلاکت؛ که تو گویی سرنوشت محتوم این قوم گشته است. و سرنوشتی که در غفلت و رخوت ملت رقم میخورد. در سکوت! طنز روزگار که آخر، خودش به صدا در میآید و این سکوت را میشکند. تهدید استرداد میکند و برگزیدگان ملت را به مصاف میطلبد و رهبری را به یاری میگیرد. و ما هنوز خوابیم! حال، جای چنین پرسیدن نیست که: «به راستی خوابیم یا خود را به خواب زدهایم؟!»
حمد خدای تعالی یا حق! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به نام خالقم سلام بر تو ای رسول خدا؛ ای فرستادهی بر حق و ای منجی بشریت از ظلمات ظلم و جهل! دستهای آلودهی ما را بگیر و از مهالک نفسانی و دنیوی برهانمان؛ که دوری تو برای ما بسیار سخت است. سلام! مدتی نبودم. سرم شلوغ بود و فراغ بال نایاب. البته میدانم که میدانید که پهنای باند هم بیتأثیر نبوده و نیست! (به قولی عامیانه تر: حسّش نیست!) یکی از عوامل جدی این عدم حضور جدی(!) اشتغال بوده و هست. البته این هم توجیهی بیش نیست. چرا که در چند سالهی اخیر معمولاً مشغول به کار بودهام. البته از نظر خودم و نه سایرین! چون عموم افراد جامعه، فعالیتهایی که به قصد امرار معاش نباشد یا بدان منتج نشود را کار نمیدانند و شاغلین به آن ها را شاغل! حکمتش چیست؟ نمیدانم! شاید، همان دلیل همیشگی که: «این پوله که مهمه!» یا «بی مایه فطیره!». بگذریم. ایران اسلامی است دیگر! ببخشید! بنا نبود حرف سیاسی بزنم. یعنی بنا بود حرف سیاسی نزنم. چه کنم؟! زبان است و... اوضاع اقتصاد که مدتی است خراب است. اوضاع سیاست هم که ناجور به هم ریخته؛ از ایران خودمان بگیرید تا افغانستان و پاکستان و عراق و کره و فرانسه و ایتالیا. اوضاع فلسطین هم که همیشه خراب بوده مثل اوضاع فرهنگ که هیچ موقع درست نبوده! بگذریم. به ما نیامده حرفهای جهانی زدن! خب میدانید دیگر عصر این حرف ها گذشته! امروز دیگر بطلان فرا روایتها بر همه اثبات شده! باور ندارید؟ به نزدیکترین محفل روشنفکری پست مدرن - وطنی یا غیر وطنی چه فرقی میکند، عصر دهکدهی جهانی است. [کمکم باید عادت کنیم به گفتن همدهکدهای!] - مراجعه کنید! برگردم به زادگاه. شاهکار مهندسی ایرانی و بومی و ملی و قومی و... پل جمهوری اسلامی! البته به پای برج میلاد نمیرسه و قطعاً در حد تأسیسات اتمی نیست. ولی باز هم در حد خودش شاهکاره! مثل قطار شهری مشهد! البته نه در اون حد!!!... خودمونیم ها! ملتِ مفتخورِ تنپروری هستیم ها!!! خیلی خب! حالا چرا این قدر ناراحت میشید؟! با خودم بودم! باز هم بگذریم! شاید به زودی به فضای مجازی برگشتم. (خدای نکرده گفتن، فراموش دوستان نشود.) خدایا شکر بهر رحمت و نعمت و فرصت بیمنت.
یا حق! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به نام جان و جهان آفرین حمد و سپاس، خدای را - عز و جل- و سلام و رحمت خاصهاش بر محمد مصطفی و خاندان پاک او
1. گویند: «زمانی مسلمانی خواست مسیحی شود. کشیشان به رسم مسیحیت، او را به تاریکخانهای در کلیسا بردند و غسل تعمیدش دادند. آن گاه که چراغها را روشن کردند... "اللهم صل علی محمد و آل محمد" فریاد تازه مسیحیِ کهنه مسلمان بود که به رسم مسلمین در موقع روشن شدن چراغها صلوات میفرستاد! » 2. مَثَل ماست. مَثَل دانشجویان فعال در تشکلهای سیاسی؛ اعم از اصلاحطلب و اصولگرا. محافظهکار یا رادیکال. حامی یا منتقد. چپ یا راست.* حداقل در این یک زمینه تفاوتی بین انجمن اسلامی و دوستان با بسیج و خواهران و برادران نیست و هیچ اختلافی با هم ندارند! به قول معروف «سر و تهِ یک کرباسند!».
3. اینان هر چه در طول سال و در طی سالیان ادای روشنفکری از خودشان در بیاورند و در ستایش استقلال و آزادی و آزادگی دانشجو و تشکلِ خود آسمان ریسمان ببافند و دم از ضرورت عقلانیت و حقانیت در عمل و فعالیت سیاسی بزنند باز موقع انتخابات که میشود دامن از دستشان میرود و باطن پوسیدهی تعصبهای جاهلیهشان از درون، این پوستهی تصنعی پر زرق و برق و فریبنده را میشکافد و بسیار زودتر از عرصهی محشر، پردهها فرو میافتد و حقایق نمایان. و آن گاه است که آن حضرات را در ستادهای تبلیغاتی و انتخاباتی کاندیداهای مختلف میبینی در حالی که دارند با تمام توان و حتی بیشتر از حد توان [با دوپینگ اموال عمومی و بیتالمال!] و با غیرت و تعصب و برای نجات کشور و انقلاب(!) در تبلیغ و حمایت از کاندیدای خویش و رد و نقد و گاه تخریب دیگران جهاد فی سبیله(!) میکنند و نشریه در می آورند و داد سخن میدهند! 4. و آدم حیران میماند که آیا اینان همانهایی هستند که تا چند ماه پبش از خروج از حاکمیت و تقویت جامعه مدنی و بیدار بودن دانشجو و یا استقلال و آزادی جنبش دانشجویی و فراجناحی بودن و خط دهنده بودن برای احزاب * و بی طرفی و عقلانیت دم میزدند؟!
پس نوشت: - با عرض پوزش، اندکی این مثنوی تأخیر شد... - نمیخواستم در مورد انتخابات بنویسم یعنی نه این که نخواهم؛ ضرورتی نمیدیدم. اما مشاهدهی برخی چیزها طاقتم را طاق کرد و سکوتم را شکست. وظیفه دیدم که بنویسم و بگویم. اگر بیشتر از آن ازم بر نمیآید! - البته این مطلب و ان شاء الله مطالب بعدیام بیشتر در مورد جنبش دانشجویی است تا انتخابات. چرا که برخلاف نظر و عمل خیلیها معتقدم که اهمیت جنبش دانشجویی اگر از انتخابات بیشتر نباشد کمتر نیست. - بعضی وقتها دیدن بعضی چیزها از بعضی کسها که اصلاً انتظارش رو نداری، بد جوری دل آدم رو میشکنه! - خدایا ما را آنی و کمتر از آنی به خودمان وا مگذار. یا هادیالمضلین.
یا حق |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به نام جان و جهان آفرین حمد و سپاس به درگاه باری تعالی و سلام و درود بر بندگان صالح خدا
پیشین:
و اما بعد... صبح یکی از اولین روزهای سال جدید خورشیدی بود که داشتم به سمت خانه برمیگشتم. در راه از میان صحن میدان شهدا عبور میکردم که به ناگاه جوانکی حدوداً 20 ساله که تا قبل از دیدن من در گوشهای ایستاده بود به سمتم آمد. در آن صبح بهاری، میدان خلوت بود و ما -و خصوصاً او- به راحتی میتوانستیم سر و وضع و حرکات یکدیگر را زیر نظر داشته باشیم. از ظاهر نامرتب، لباسهای کثیف و ناهمگن و چهرهای که در عطش رسیدگی و آرایش میسوخت تقریباً حدس زدم که هدفش از آمدن به سمت من چیست و تا لحظاتی دیگر چه درخواستی از من خواهد کرد. زمان و مکان به سرعت طی شد و او اکنون روبهروی من ایستاده بود و داشت از من میخواست تا به او کمکی کنم و مبلغی پول... با حالتی از حسرت و درد و بیحوصلگی مبلغی پول به او دادم و به سرعت به راه خودم ادامه دادم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که احساس کردم فردی از روبهرو به سمتم میآید و گویی که با من کار دارد. به ظاهر و طرز نگاه کردن و آمدنش به سمتم نمیخورد که او هم قصد گدایی داشته باشد. اما... پس چه کار میتوانست داشته باشد؟ چند ثانیه تأمل و چند متر حرکت، همه چیز را روشن کرد. همان طور که حدس زده بودم، گدا نبود بلکه دیده بود که به آن مرد جوان پولی دادهام و آمده بود تا به این کار من اعتراض کند که «چرا بِهِش پول دادی؟» با همین یک جمله، همهی حرفش را به من زد و من در حالی که داشتم جملات بعدیای را که میخواست یا میتوانست به من بگوید در ذهنم مرور میکردم با بیحوصلگی تمام، در حالی که میخواستم هم از زیر بار سؤالش و هم بار مضاعف خودش رهایی یابم و در عین حال، به او نشان دهم که این مسئله برایم اهمیت چندانی ندارد، دستی پراندم و سری تکان دادم که معادل زبانیش را باید «ولش کن!» و «آه، دیگه!» و امثالهم بیاورم. بدون آن که مکثی کنم و بحثی، به راهم ادامه دادم و آنها هم! با وجود آن که آن موقع از این که ماجرا ادامه پیدا نکرده بود و مجبور به شنیدن و گفتن نشده بودم خوشحال و خشنود بودم اما در تمام راه باقیمانده تا خانه که همهی آن را پیاده گز کردم داشتم به این فکر میکردم که... ... هر جور حساب میکردم به نتیجهای جز این نمیرسیدم که آن جوان مشکل داشت. دو حالت که بیشتر نداشت؟! یا راست میگفت یا دروغ. اگر راست میگفت و واقعاً در زندگی مشکلی داشت و نیازمند پول بود که خب، بندهای از بندگان خدا مشکلی داشت و نیازی و من مسئول بودم و باید در حد توانم به او کمک میکردم. اما حتی اگر دروغ هم میگفت باز او مشکل داشت! مشکل تنپروری و مفتخوری. مشکل دروغگویی و فریبکاری و ارتزاق حرام. و من باز هم مسئول بودم. مسئول در قبال شخص او و مشکلاتش؛ مسئول در قبال زمینهها و ساختارها و علل و عواملی که باعث به وجود آمدن آن مشکلات برای او و یا همنوعان او شده بود... ... آن مرد هم راست میگفت! این گونه کمک کردنِ من به آن جوان، حتی اگر او راست میگفت و حقیقتاً مشکل داشت، راه درستی برای کمک و یاریِ او نبود. در بهترین حالت تسکینی بود بر دردها و زخمهای او - البته اگر واقعاً درد و زخمی وجود میداشت! - مسکنی که به تنبلی و مصرفی بار آمدن او کمک میکرد نه به او و نه به رفع مشکل او... ... و من صرفاً برای رفع تکلیف و آسایش خیال و راحتیِ جدانم به او کمک کرده بودم...
به این فکر میکنم که به راستی، ما برای رفع مشکلات دیگران و معضلات اجتماعی جامعهی بشری و حداقل جامعهی شهری خودمان چه کردهایم یا چه میکنیم؟
چشمها را باید شست؛ جور دیگر باید دید. دست ها را هم باید شست؛ کاری باید کرد.
پسین: ان شاء الله بنا دارم به حول و قوه الهی و به لطف یاری و همراهی همسرم٬ جدیتر و حسابشدهتر به حال و روز این خرابه(!) برسم. شاید آباد شد! خدا را چه دیدید؟! منتظر تغییرات باشید. باز هم با شعار «تغییر»! یا حق |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به نام جان و جهان آفرین نحمده و نستعینه و نستغفره و نتوب الیه آغازین: سلام؛ آن چه در ادامه میخوانید مطلبی است که در واپسین روز های بهمن ماه سال گذشته برای نشریهی «آفتاب فردا» [اگر نامش درست در خاطرم مانده باشد] نوشتم و حال که آن نشریه که نشریهای بود گرانقدر و گرانمایه چاپ شده آن مطلب را به جهت بیان عمومی و کاستن از بد قولی خویش! در این جا میآورم. امیدوارم که مفید فایده افتد. یا حق
فعالیت اجتماعی در دوران دانشجویی بسم الله الرحمن الرحیم نحمده و نستعینه و نستغفره و نتوب الیه ناخودآگاه: مدتی است که سخت دستم به قلم میرود؛ سختتر از قبل. و از این معدود قلمزدنها هم تقریباً هیچ یک به سرانجام نرسیده؛ بیشتر از قبل! تا این که چندی پیش، یاری از اهل حق، مرا به نوشتن خواند. خواستم پوزش بطلبم، لیکن نشد. – نمیدانم چرا؟! – لذا نوشتم هر چند میدانستم تحفهای درخور خواندن نمیشود و نشد. و حال آن پوزش را از شما میطلبم. مرا ببخشید اگر خواندن این متن، چیزی بر شما نیفزود یا احساس نمودید که زمان را به خسران معامله کردهاید. شاید آگاهانه: صحبت از فعالیتهای اجتماعی - در معنای فرهنگی و سیاسی- دانشجویان است و تأثیرگذاری آن بر روی جامعه و خصوصاً عرصهی انتخابات. با اولی شروع میکنم و اگر خدا بخواهد به دومی ختم. در مورد تأثیرگذاری فعالیت دانشجویان بر روی جامعه باید گفت که از نظر امکان تأثیرگذاری بر روی جامعه – خواستم نظرات مختلف را مطرح و بررسی کنم اما دیدم حس و حالش نیست! پس خلاصه میگویم- این امکان وجود دارد ولی باید توقعات و انتظارات از این تأثیرگذاری، معقول و واقعی باشد نه احساسی و انتزاعی. این از ابتداییترین و بزرگترین مشکلاتی است که میتواند گریبانگیر دانشجو و جنبش دانشجویی شود؛ یعنی توقعات بیجا، توهمی و اهداف غیر واقعی و ناممکن. که معمولاً سرانجامی ناخوش دارد و عمدتاً خود را به صورت تجدید نظر در اصل فعالیت دانشجویی و گاه نفی کامل آن نشان میدهد. بنابراین به جاست که دانشجو با نگرشی واقعی و منطقی، به شناخت خود و جایگاه، نقش و وظایف خویش بپردازد و از تصوراتی صرفاً ذهنی که امکان تحقق خارجی ندارد بپرهیزد. شأن دانشجو و جنبش دانشجویی ادارهی کشور، تصمیمگیری و یا حتی تصمیمسازی برای مدیران کشور نیست. شأن جنبش دانشجویی فعالیت حزبی و یا فعالیت به مانند احزاب و گروههای سیاسی هم نیست همان طور که صفآرایی در برابر حکومت – پس از خطکشی بین حکومت و مردم – و یا سیاستپرهیزی و صرف فعالیتهای مردمی یا به اصطلاح مدنی نیست – کاش زمان بود و حال، که متعرض تکتک این نگاهها و دیدگاهها شوم!- . دانشجویی که تازه پا به عرصهی بلوغ فکری گذاشته و با ورودش به دانشگاه به تدریج وارد عرصهی اجتماع و فکر و فعالیت اجتماعی شده است ابتدا و قبل از هر چیز باید به فکر حال و آیندهی خویش باشد و پس از آن، حال و آیندهی جامعه و جهان خویش. پس از گذران اولین دورهی بلوغ انسانی و اجتماعی است که میتواند در مقام فعال فرهنگی و سیاسی ظاهر شود و ایفای نقش کند.[1] آن هم نه هر نقشی! بلکه نقشی متناسب با شأن او و نسبتش با شأن سایر حاضرین و فعالین در اجتماع. و من این نقش را در کلمات زیر جستجو میکنم. تحلیل اوضاع جامعه و جهان؛ تبیین اصول، اهداف و آرمانها؛ پاسداشت اصول و ارزشها؛ نظارت بر مطابقت عمل مسئولین[2] با برنامه و برنامه با اصول و اهداف؛ مطالبهی عمل بر طبق برنامه و برنامه بر طبق اصول و اهداف از مسئولین؛ تبدیل اصول و اهداف اسلام و انقلاب به گفتمان غالب جامعه. برای ویژهی انتخابات هم به نظرم همین مدل، گویای مطلب است. پس زیاده عرضی نیست.[3] والسلام و الرحمة الله علیکم. 1. این کلام بنده، مجوز فردگرایی و خودخواهی و خودبنیادی نیست بلکه منظور این است که در ادای دو واجب رشد خود و رشد اجتماع، اولویت و اصالت با رشد خود است. و به عنوان دمِ دستیترین دلیل هم باید گفت که بدون رشد فردی، رشد دادن دیگران و جامعه هم ممکن نیست. [2]. منظور از مسئولین، فقط دولت و دولتیان به معنای خاص آن نیست بلکه کل حکومت و در معنایی عامتر کل جامعه است. چرا که «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته» البته مدیران، بیشتر راع و مسئول! [3]. نیازمند انتقادات سبز شما هستم! به آدرس وبلاگ: ejtehad.blogfa.com |
|||||
|
|||||