|
|
|
||||
|
هو!
عجب ماجرای بیخیر و برکتی بود این ماجرای جاسوس هستهای! عجب بازی تلخی را شروع کرد احمدی نژاد و عجب شیرین تمامش کرد موسویان! عجب قصهی پرتأملی بود برای احمد توکلی و عجب غصهی پرتألمی برای امیر تفرشی! عجب آزمون سختی بود برای قوه قضائیه و عجب ماراتن سنگینی برای دولت! عجب و عجب و عجب!
ولی حیف که تمام شد! تازه داشتیم گرم میشدیم! البته تو همین مدت هم بعضیها آنقدر گرم شدند که سوختند مثل امیر! به هر حال مار- پلهی سیاست، آن هم از نوع کثیفش، مار زیاد دارد! باید خیلی مراقب و همچنین دمکلفت، گردنکلفت، سبیلکلفت و خیلی چیز دیگر کلفت باشی تا زور مارها به تو نرسد وگر نه این مارهای وحشی حسابی نیشت میزنند و بعدش هم روی تن لغزندهشان سُر میخوری میآیی پایین. شاید هم سُر بخوری بیفتی تو زندان! ج.ا.ا. را چه دیدی؟! شاید کلاً بسوزی و به قول رفقا Game Over بشوی! ولی به هر حال باید ساخت.
آن روزی که احمد توکلی رسماً از موسویان عذرخواهی کرد معلوم بود که قضیه، خیلی بیخ پیدا کرده و به قولی «هوا پسه!» همان موقع معلوم بود که دیگر امیر تفرشی باید به دستبوسی آقای موسویان برود که نرفت! حالا هم هر چه میکشد تقصیر خودش است. مگر نقل سخنان رئیس جمهور مملکت، جرم کمی است؟! نه تنها جرم کمی نیست که مجازاتش از مجازات رئیس جمهور هم سنگینتر است! چون وقتی متهم دستش به رئیسجمهور نرسد آن موقع است که از قدیم گفته اند: دهنت صاف است!
کجایند مردان با ادعا؟! کجایند آنها که سرمستانه از گرفتن جاسوس هستهای دم میزدند؟! کجایند آنها که مدارک و مستندات خود را به رخ میکشیدند؟! کجایند آنها که راهبهراه میگفتند جاسوس هستهای، جاسوس هستهای؟! کجایند آنها که میگفتند تا آخرش هستیم؟! کجایند؟!
امیر جان! با نهایت تأسف و تأثر باید بگویم که نیستند! تا طرف یک کمی گرد و خاک به پا کرد همهشان دمشان را گذاشتند روی کولشان و چهار نعل فرار کردند، حتی پشت سرشان را هم نگاه نکردند! و حالا تو ماندهای و سایتت! امیر جان! تو که لشگر نداشتی چه کار به دعوا داشتی؟
حق! |
|||||
|
|||||